هفت سال پیش، او این شرکت تولید قطعات صوتی را همراه با بهترین دوستش، درو لارسون، بنیان گذاشته بود. اخیراً فریچ دچار کمبود موجودی و تأخیر در ارسال سفارشها شده بود و یک محموله از شاسیهای خراشیده از سوی یکی از تأمینکنندگان نیز مشکل را تشدید کرده بود. ۴۸ ساعت گذشته برای او با موجی از تماسها و ایمیلهای فوری به تأمینکنندگان جایگزین گذشته بود که وقت زیادی از او گرفته بودند: نه تنها نتوانسته بود برای ارزیابی سالانهاش آماده شود، بلکه در یکی از پروژههای کلیدی نیز عقب افتاده بود.
رئیسش، ریچل اندرز، کنار میزش ظاهر شد؛ حضور او ترکیبی آشنا از اقتدار و راهنمایی بود. ایوان همواره مدیریت عملگرایانه او را تحسین میکرد. ریچل از جهات بسیاری حامی رشدش در وایتالیسینک شده بود. او هرگز شغل جانبیاش را از ریچل پنهان نکرده بود و ریچل نیز هرگز وانمود نکرده بود که از آن بیاطلاع است. کار کردن برای ریچل بهترین بخش «شغل روزانۀ» او بود.
ایوان او را تا دفترش دنبال کرد. آنها روی صندلیهایشان نشستند و ریچل با لبخند شروع به صحبت کرد: «امروز برای هر دوی ما روز بزرگی است. تو اخیراً موفقیتهای فوقالعادهای داشتهای و بهویژه پروژههای اخیرت توجه مدیریت را جلب کردهاند.»
ایوان احساس غرور کرد اما در عین حال دچار عذاب وجدان شد چون به پروژۀ ناتمام فعلیاش فکر میکرد. ریچل ادامه داد: «به همین دلیل خوشحالم به تو اطلاع دهم که قصد داریم تو را به عنوان مهندس ارشد پروژه ارتقا دهیم.»

ایوان با شنیدن این خبر مبهوت شد؛ کاملاً غافلگیر شده بود. رسیدن به این سمت همواره بخشی از برنامۀ توسعۀ حرفهای او با ریچل بود، اما تصور میکرد که این اتفاق دیرتر خواهد افتاد، حداقل نه امسال. او میدانست که این ارتقاء شامل افزایش قابل توجهی در حقوق، دریافت سهام شرکت، مسئولیتهای راهبردی بیشتر و فرصت کار بر روی پروژههای بااهمیتی میشود که میتوانند آیندۀ وایتالیسینک را تعریف کنند.
ریچل روی صندلیاش به عقب تکیه داد و گفت: «امیدوارم این پیشنهاد را بپذیری، اما قبل از تصمیمگیری میخواهم بهطور جدی به فریچ آدیو فکر کنی. من میدانم چقدر به آن علاقهمندی، اما این سمت جدید با شرایط سختتر، سفرهای کاری بیشتر، مسئولیتهای نظارتی بالاتر و گاهی جلسات دیرهنگام شب همراه خواهد بود. گرفتن مرخصی ناگهانی برای رسیدگی به مسائل شغل جانبیات به این راحتیها نخواهد بود. انتخاب با خودت است، اما به عنوان مدیر و دوستت، نگرانم که اگر بخواهی هر دو را همزمان انجام بدهی، بیش از حد تحت فشار قرار بگیری.»
ایوان با حفظ آرامش گفت: «متوجهم. از این فرصت بسیار هیجانزده هستم. اما با توجه به سفرهای کاری و ساعات کاری بیشتر، میخواهم قبل از پذیرش رسمی، با همسرم هم مشورت کنم.»
ریچل پاسخ داد: «البته.»
زمانی که ایوان برای ترک اتاق بلند شد، دلش آشوب گرفت. او در نظر داشت برای رسیدگی به مشکل شاسیها چند ساعتی بعدازظهر مرخصی بگیرد، اما حالا زمانبندی این درخواست کمی نامناسب شده بود. برای اولین بار تصمیم گرفت به ریچل دروغ بگوید.

نظرات شما